
میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش...
به خدا میبرم از شهر شما دل شویده و دیوانه خویش...
میبرم تا در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه...
شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه
میبرم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال
میبرم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ...
:: موضوعات مرتبط:
جملات كوتاه ,
,
|
امتیاز مطلب : 12
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5